تبليغاتX
بابا بزرگ

بابا بزرگ

خیلی دلم می خواست زود تر اپ کنم اما نتونستم وقت نشد الان از اجرا برگشتم کارمم خیلی خوب بود تشویق کنید منو به خاطر تواناییم

فکر کن یه تتاتر 4سویه رو داری بازی می کنی لحظه حساس که واسه اون کارگردان بیچاره خیلی مهمه کلی روش کار کرده برای این که ببیننده ذوق زده بشه یه دفعه تو بد بخت یه لحظه چشمت بیوفته توی چشم پسر خالت که پیاز داغ غیرتش بالاس که تو فاصله ی کمتر از یه متریت نشسته اونوقته که تو یه لحظه یادت میره حلقه رو از بازیگر مقابلت بگیری

وقتی به خودت می یای که میبینی بازیگر مقابل داره با حرفای مزخرف من در آوردی و یه قیافه ی مهربون مزخرف

تلاش میکنه بگه دختره ی خل و چل بگیر.. تا گند نزدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:43  توسط الهام  | 

می گن ماه رمضان، ماه گشایش درهای رحمت الهی به روی بندگانه 

اما نمی دونم چرا هنوز فرصت نکرده ایم درهای دلمون رو به روی اون

بگشاییم؟

می گن ماه رمضان، ماه مهمانی خداست اما نمی دونم چرا هنوز برای

این مهمانی بزرگ برنامه ریزی نکرده ایم؟

مسجدا رو غبارروبی می کنیم غافل از این که غبارروبی دلامون بسی

واجب تره...

ساعت های کاری مون رودر این ماه کم می کنیم تا بیشتر به عبادت!

بپردازیم در حالی که حتی خوابیدن روزه دار در این ماه عبادته چه برسه

به کار کردن.

هنوز قرآن هامون رو هم بیرون نیاورده ایم تا چند تا آیه لا اقل از سوره

های کوچیکش بخوانیم...

و مسجد محله مان که اصولا سالی سه چهار بار، اون هم در شب های

قدر (اگر بشه) سری به اونجا می زنیم و درد دل و راز و نیازی و تمام!

نمی دانم....

دلم برای نوای "ربّنا"ی ماه رمضان تنگ شده بود...

خدایا شکرت که یه رمضون دیگه و یه شب قدرو یه سرنوشت جدیدو

تجربه میکنیم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:4  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:45  توسط الهام  | 

 

گاهی وقتا دوست دارم

گریه کنم

پامو زمین بکوبم

و

بلند بلند وسط هق هق ام حرف بزنم

خدا حوصلش سر بره

 بگه بیا بگیر بچه گدا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:8  توسط الهام  | 

وقتی دلت گرفته دنیا برات چه رنگیه؟ اصلا خدا برات چه رنگیه؟یکی از اون حرفاتو با خدا تو اون حسو حالت به من هم بگو می خوام ببینم در چه حدیم شما بگید منم می گم

 

..

 نخواستینم نگین اصراری نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:7  توسط الهام  | 

دلم تنگ شده برای بابا بزرگ برای دوستام پسوردو فراموش کرده بودم دلم تنگ شده

باز باهام دوست باشید

اگر خیلی دلم خواست این نبودنمو جبران میکنم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:24  توسط الهام  | 

بعضی وقتا فکر میکنم مگه میشه روی زمین کسی باشه که خدا رو نشناسه

توی زندگی هر آدمی یه لحظه هایی هست که دستش به هیچ جا بند نیست

امیدش از همه جا قطع میشه

و حس میکنه که به آخر خط رسیده

فکر نمی کنم توی اون لحظه کسی غیر از خدا باشه که بتونه کمکمون کنه

وقتی همه ی ممکنا غیر ممکن میشن

کسی غیر خدا نیست که بتونه اونا رو دوباره ممکن کنه

درست زمانی که از همه جا نا امیدیم وارد کار میشه و اوضاع رو طوری عوض میکنه که باورمون نمیشه

آخه می دونید این خاصیت خداست که زمانی کمکمون میکنه که نا امید باشیم

کمک کردن خدا با همه فرق می کنه

وقتی کسی کمکمون میکنه زیر بار منت اون می ریم در مقابلش از ما انتظاراتی داره

اما وقتی خدا کمکمون میکنه فقط به خاطر خودمون و بدون هیچ چشم داشت و نیازی به ما کمک میکنه

و این عین عشق و معرفته

اون هم در شرایطی که بارها سوگندمون رو شکستیمو زیر حرف خودمون زدیم

اما اون ما رو تنها نمی زاره و به حال خودمون رهامون نمیکنه

توی این دنیایی که عشق و معرفت جای خودش رو به روابط تصنعی و ظاهری داده

چه احساسی بهتر از این و جود داره؟

واسه همینه که هیچ وقت خدا رو نمیشه از زندگی محو کرد

شاید برای مدتی بتونیم اونو فراموش کنیم

 

قربونت خدا جون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:58  توسط الهام  | 

من نفس می کشم... یه نفس عمیق....با تمام وجود....

من خوشحالم...

خوشحال!!!

من  می خواهم جدولهای بد بوی کنار خیابان را طی کنم....ولی این بار از سر سر مستی!!!

من می خواهم همه ی گلهای  حیاط خونه ی بابا بزرگ ماله من باشند...

من  پفک دوست دارم....

من لواشک غیر بهداشتی می خورم

من  می خواهم جیغ بزنم.....ولی این بار خوشحالیم رو...

خوشحالیه بی دلیلم رو...

من می خوام حسم رو داد بزنم....

اینو دوست دارم

 می خواهم در اتاق تاریکم ساعتها دراز بکشم و به سقف خیره شم ....

من می خواهم روزی 1000 بار خودمو در آیینه نگاه کنم....

من می خواهم موهای بلندم رو بارها و بارها شانه کنم...

من می خوام بدوم....با تمام سرعت....

من می خوام پنجرها رو تا آخر باز کنم...

من می خواهم آهنگ مورد علاقم رو با صدای بلند گوش کنم

من می خوام بپرم و بابام رو بوس کنم

من می خوام سرمو بزارم رو پاهای  مامان تا موهامو ناز کنه

من می خواهم هر چی خواهرم گفت بگم چشم...

من واژه ی دوست داشتن رو این روزها تکرار می کنم....

 این روزا من خودم رو دوست دارم

این روزا من قدم زدن توی خیابونا رو دوست دارم

این روزا من لبخند زدن رو دوست دارم

این روزا من...

همه رو دوست دارم....

تمام آدمهایی که از کنارم می گذرند...

تمام غریبه ها...

من همه رو دوست دارم...

این روزا من میخوام خوشحالیم رو تقسیم کنم....

گریه کردن رو دوست دارم....اشک هایی که می ریزن از سر بی دلیلی...

این روزا من خونه ی کوچکمون رو دوست دارم..

این روزا من همه چیز رو دوست دارم....

دلم می خواد دوست داشتنی هام رو بغل کنم....

دلم می خواد دوست داشتنی هام رو تکرار کنم....

دلم می خواد بهترین دنیا باشم!!!!!

دلم می خواد قرمز ترین شقایق باشم...

دلم می خواد خودم باشم...

دلم می خواد همه بدونن که خوشحالم یه خوشحالیه بی دلیل. 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 20:20  توسط الهام  | 

 

سلام

منو می شناسین

فکر کن

 

 

 

 

می فهمی عجله نکن  الان میگم

اصلا نمیگم

بی تربیت

چرا سر من داد زدی

معذرت خواهی کن همین الان

نزار من باهات قهر کنم

وقتی بگم کیم اونوقته که دلت می سوزه که چرا با من رفتار خوبی نداشتی..............  حالا هر چی می خوای بگووو من گفتم که گفته باشم بعد گله نکنی  تا وقت داری معذرت خواهی کن  وگرنه هیچ وقت اینجا دیگه چیزی نمی نویسم هیچ وقتم نمیگم من نوه ی خواهری

 

pedar jepeto

هستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:13  توسط الهام  |